آخرین عناوین

مسابقات
اوقات شرعی
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
اخبار > سه قطره خون!
 


  چاپ        ارسال به دوست

سه قطره خون!

دختر و پسر دست هم را گرفته بودند و جلوی دانشکده فنی سرود یاردبستانی می خواندند.نمی دانم هوا ابری بود یا آن روز هم آلودگی مانع شده بود آفتاب بتابد.جلوی دانشکده ی فنی که 60 سال پیش شاید همین ساعت بوی مرگ از آن به مشام می رسید.

چهره ی دخترها و پسرها شاید با 60 سال پیش فرق می کرد.حتی یار دبستانی گفتنشان هم انگار فرق داشت.اصلا همین ها بودند که در نشست "چرا مرگ بر امریکا؟" وقتی دکتر "ز" به امریکا به عنوان ابرقدرت حق می داد که کودتا کند، برایش با تمام وجود کف زدند و سوت کشیدند.حالا هم با همان حرارت می خندیدند و کف می زندندو یار دبستانی می خواندند.

***

آن روز هم هوا ابری بود که دسته دسته دانشجویان را از دانشکده های حقوق ، داروسازی و فنی می بردند.کسی نمی خندید.دکتر شمس تلاش می کرد از ورود  گروهان "جانباز" گارد شاهنشاهی به کلاس جلوگیری کند.فریاد زد:"کلاس مقدس است".اما شاید دقایقی بعد مقدس تر هم شد.پیرمرد مستخدم که زیر دست و پای فرمانده گروهان بود و اسلحه ی ژ-3 سینه اش را نشانه گرفته بود."تا سه می شمارم بگو کی بود که به ما خندید؟".پیرمرد بالا و پایین می پرید.دانشجویان آرام بودند و دست از پا خطا نمی کردند.اما در دلشان نفرت بود که شعله می کشید.

***

با کفش "نایک" و شلوار "جین" امریکایی اش ایستاده بود روی سکو روبروی بقیه ی دانشجوها و دستانش را به نشانه پیروزی بالا برده بود."دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه..." این را که می خواند آنقدر فریاد زده بود که صورت سفیدش به سرخی می زد.بعضی ها که در حلقه نبودند شعر را با آنان تکرار می کردند و بعضی ها ساکت بودند و آنها را تماشا می کردند.درست مثل...

***

بقیه فقط تماشا می کردند.پیرمرد ناله می کرد که "من تو کلاس نبودم" ولی گوش گروهبان بدهکار این حرفها نبود.مصطفی می گفت مثل گرگ بودند و می خواستند بکشند.پیرمرد با شماره ی سه به یک طرف اشاره کرد.اشاره اش شامل 50نفر می شد.گلوله بود که شلیک شد و عاقبت تعدادی زیر مشت و لگد از کلاس به بیرون پرتاب شده بودند.بقیه ساکت بودند و آنها را تماشا می کردند.گروهان که از کلاس خارج شد سکوت حاکم بود.دانشجویی ناگهان از انتهای کلاس رو میز پرید، کتابش را به میز کوبید و فریاد زد"اين چه درسي است؟ اين چه كلاسي است؟ اين چه زندگي است؟" صورت سفیدش به سرخی می زد.

***

" دانشجو بیدار است.این سه آذر اهورایی روحی را در ما دمیدند که تا ابد برای آزادی و سرنگونی دیکتاتوری مبارزه می کنیم".دانشجویان کف می زدند و برای هر بخش از حرفهایش سوت می کشیدند.چند نفر هم بیانیه ها را بین دانشجویان توزیع می کردند.یکی که مو های بلندش را از پشت بسته و عینک عجیبی زده بود نا گهان فریاد زد:"امروز هم مبارزه ادامه داره.ما آزادی می خوایم.ما دیکتاتوری نمی خوایم.آقا بالا سر نمی خوایم.مرگ بر..."

***

دیگر نتوانست سکوت کند."مرگ بر..." جمله اش تمام نشده بود که صدای گلوله همه ی فضای سالن را پر کرده بود.آبی که از شوفاژ های سوراخ شده بیرون می ریخت با خون زخمی ها آمیخته شده بود.کف سالن پر بود از خون و شیشه و پوکه های فشنگ.آزمایشگاه مقاومت مصالح که اثر تیرباران در آن هویدا بود پر شده بود از دانشجویانی که به آنجا پناه برده بودند.پناه برده بودند از شر گرگ ها.

***

حالا شناختمش.همانی بود که از رابطه با امریکا دفاع می کرد.همین یکی دو سال پیش هم او بود که شعار "جمهوری ایرانی" و "مرگ بر روسیه" را رهبری می کرد.همانی که در درگیری با دیگر دانشجویان صورتش زخمی شده بود.همان که بیانیه توزیع می کرد که شهید گمنام در دانشگاه دفن نشود.درست مثل رژیم که مانع شد احمد نیز کنار آذر و مصطفی دفن شود.همان که هم اتاقی هایش می گفتند خدا را انکار کرده و گفته "اگر خدایی باشد همین علم است.همین تکنولوژی.همین امریکا".و من مانده بودم او اینجا چه می کند؟! در میان این دانشجویان که آمده بودند برای تجلیل از "سه قطره خون"ی که زیر پای نیکسون روی زمین چکید.دانشجویانی که آمده بودند بگویند آتش آذر 60سال است که در دانشگاه شعله ور است.دانشگاه شده است آتشکده ای برای آزادی!

و شاید همین آتش بود که قلب علم الهدی را سوزاند.وجود رجب بیگی را شعله ور کرد.حاتمی را برانگیخت و فاضل را برگزید.این همان آتشی بود که احمدی را روشن کرد.

***

"سه قطره خون" زیر پای نیکسون ریخت و از نیکسون تقدیر شد.بخاطر کودتایش.دکترای حقوق به او دادند تا حقوق خود را بدانیم.ما حق نداریم آزاد باشیم.ما همیشه باید برده باشیم.در سرمقاله نوشته بودند " هرگاه دوستی از سفر می‏آید یا كسی از زیارت بازمی گردد و یا شخصیتی بزرگ وارد می‏شود ما ایرانیان به فراخور حال در قدم او گاوی و گوسفندی قربانی می‏كنیم؛ آقای نیکسون! وجود شما آن قدر گرامی و عزیز بود كه در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان این كشور یعنی دانشجویان دانشگاه را قربانی كردند".

***

انگار همه چی قاطی شده.نوشته بودم "جنبش دانشجویی خون می خواهد".اما بعضی از اینها اصلا رگ ندارند.احمد، مصطفی و آذر رفتند و ماندند.رفتند از دانشگاه و ماندند در دانشگاه.رفتند از دیده ها و ماندند در دلها! احمد قندچی رفت که طعم شیرین آزادی از استکبار را بچشیم.آذر شریعت رضوی آتش نفرت از ظلم را در ما شعله ور کرد.و مصطفی بزرگ نیا رفت که ما بزرگ باشیم نه برده.حالا ما کجاییم؟ چقدر شعاری شد...

***

"اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود،  خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم،  همان‌جایی که بیست و دو سال پیش،  «آذر» مان،  در آتش بیداد سوخت،  او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند!

این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته‌اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته‌اند، نخواستند - همچون دیگران - کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را می‌آید، بیاموزند، هرکه را می‌رود، سفارش کنند. آن‌ها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید»ند.

 

این «سه قطره خون» که بر چهره‌ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. کاشکی می‌توانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاکستر شده‌ام بپوشانم، تا در این سموم که میوزد، نفسرَند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم."


١٠:٢٩ - جمعه ١٥ آذر ١٣٩٢    /    عدد : ٣٢٧٨٤٦    /    تعداد نمایش : ١١٣٢


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج





براي استفاده هرچه بهتر از سايت پيشنهاد ما به شما استفاده از آخرين ورژن مرورگر فایر فاکس است.(دانلودبا كليك كردن)